در سکوت دادگاه سرنوشت ، عشق بر ما حکم سنگینی نوشت. گفته شد
دلداده ها از هم جدا، وای بر این حکم و این قانون زشت......
افلاطون میگه : اگه با دلت کسی یا چیزی رو دوست داشتی زیاد جدی
نگیرش چون کار دل دوست داشتنه ... درست مثل کار چشم که دیدنه ...
ولی اگر کسی رو با عقلت دوست داشتی بدون داری چیزی رو تجربه می
کنی که اسمش عشق واقعیه....
گفتی که من از طائفه سنگدلانم
به خدا نه
یا عاشق این هستم ویا عاشق آنم
به خدا نه
هر جا که تورفتی وبه هر کسی رسیدی
گفتی من از قوم جدائی طلبانم
به خدا نه
حسرتی که به دلم هست همان دیدن توست ...
اگه یه روز تنها شدی،اگه دیدی بغض کردی اما دلیلی برای گریه کردن پیدا
نمیکنی بدون که دل خدا واست تنگ شده میخواد صداش کنی....
در نگاهی که تو را وسوسه عشق کرد نقشه ای پنهان است نقش هر
خنده که روی لبی میشکند حیله ای پنهان است...
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب ...
می پنداشتم که کلامت مرحمی خواهد شد بر زخم های کهنه ام
شاید معجزه ای باشی برای دستهای منتظرم
می پنداشتم که حضورت بارانی خواهد شد برای کویر دل یک شب نشین
امـــــــــــــــا
تو چه ساده از کنار این همه خواهش ونیاز گذشتی وهیچ فکر نکردی من چه تنها ماندم
می پنداشتم آفتابی چشمانت بارانی چشمانم را پایان خواهد بخشید ...
امــــــــــــــــــــــــــاچـــــــــــــه آســــــــــــــــــــــان .....
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب
ومیان منو تو اینک این کوه بلند ،اینک این راه دراز....
تقدیم به کسانیکه
حیاتشان
خورشید عشق ، ونمناکی اشک ، وسبزی لبخند نقاشی شده ...
زمان تند میگذرد آنقدر تند که قادر به نوشتن آن نیستم .
پس بیا خاطرات خوش با هم بودن را، با هم زیستن را ، با هم خندیدن را ، با هم رفتن را، با هم گفتن را، فراموش نکنیم...
پیر میشویم خورد میشویم تنها یک چیز باقی می ماند آن خاطرات خوش ماست در گذر گاه عشق وزندگی برای هم بودن زیباست پس بیا تمام رنگ های روشن را تمام آبی ها وقرمزها را وسبز ها را با هم جمع کنیم ومفهوم درک کردن زیبایی ها را بفهمیم پس بیا مانند صفر در جمع وتفریق یکسان باشیم ...!
تقدیم به دوستای خوب دانشگاهیم