الهه زیبایی

شعر تنهایی

الهه زیبایی

شعر تنهایی

بی تو

بی تو مهتاب رنگی دگر است

بی تو گلهای شقایق پر پر است

با تو این مرغ دلم از غم رهاست

بی تو این  دل از قشنگیها جداست

با تو باید از فراز جان گذشت

 مرغکی شد پاک وبا ایمان گذشت

  بی تو بند  مهربانی ها گسست

 بی صدا تار دلم جانا شکست

من توانم با تو دنیا می شوم

 پاک وابی هم چون در یا می شوم ... 

سهراب سپهری

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمنوتو برود

زندگی حس غریبی است که مرغ مهاجر دارد زندگی خالی نیست ،

زندگی خالی نیست، عشق هست،ایمان هست ، دوستی هست، مهربانی هست

تا شقایق هست زندگی باید کرد...

زندگی بال وپری داردبه وسعت مرگ وپرشی داردبه اندازه عشق

زندگی باغچه ای است که از آن باید چید ، عشق را ،ایمان را، دوستی راوبر گلدان دل خویش نهاد .

زندگی خواستن است وگذشتن ز پل خاطره ها ،زندگی یعنی آغاز مرام وپیامی که شقایق دارد... 

دوست دارم

می گویند :

          شیشه احساس ندارد پس چرا وقتی روشیشه بخار زده نوشتم "دوستت دارم"گریه کرد ...

نظر بدید

میشه وقتی وبلاگ می خونید نظر بدید خوشحال میشما 

مرسی

دوستم نداشت...

 

دروغ میگفت دیگری را دوست می داشت بارها گفتم دوستم داری ،

گفت : آری

تا دیری خاموش بودم ولی آخر از پای شکیب افتادم وگفتم راست بگو ترا خواهم بخشید

آیا دل به دیگری بسته ای ؟

گفت :نه

فریاد زدم راستش را بگو هر چه هست تو را خواهم بخشید واز گناهت هر چند سنگین باشدخواهم گذشت .

گفت:مرا ببخش دیگری را دوست دارم

گفتم : حالا که تو سالها به من دروغ گفتی این بارمن به تو دروغ گفتم تورا نخواهم بخشید .

عکسهای عاشقانه

 

 

اگه عکس عاشقانه میخوایی روی ادامه مطلب کلیک کن

ادامه مطلب ...

حرفهایت

برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید

ای آبشار زلال محبت ،ای دریای خروشان احساس و ای مظهر پاکی ونجابت نمیدانم چگونه وبا کدامین واژه وکلام پاسخگوی این همه لطف ومهربانی وصداقت باشم .

همین قدر میدانم که تو شریک فرشته ای ، فرشته ای به تمام معنا که همیشه با آفتاب پر فروغ محبت وفداکاریت،برف وجود مرا از شدت شرمندگی آب می کنی .

دور از تو نام ویادوحرفهایت همیشه به یادم هست ...

با تو بوده ام

برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید

با تو بوده ام

همیشه وهمه جا  با تو نفس کشیده ام  با چشمان تو دیده ام

مرااز تو گریزی نیست

چنانکه جسم را از روح

وزمین را از آسمان

ودرخت را از آفتاب

تو دلیل حیات من بوده وهستی

چنان با این دلیل زیسته ام که باور کرده ام

علت بودن من تو هستی

پاسخ من به آغاز وپایان زندگی این است :

همیشه با تو بودن

هر لحظه با من باش

 

هر لحظه با من باش

در روح من جاری

 تکرار شو در من در خواب وبیداری

گهواره مهتاب شب خواب می بینه

که ازچشای تو انگور می چینه

 هر لحظه با من باش در روح من جاری

تکرار شو در من در خواب وبیداری

 هم ماجراشیرین هر روز رویائی

 بی توهمه کابوس، کابوس تنهایی

 هر لحظه بامن با ش

 در انزوایی من تا اخر قصه تو ماجرایی من

تکرار شو

شاید ما سهم هم باشیم شاید به جرم عشق ما متهم باشیم

تا در حضور تو آشفته خویشم در سفره عشقت درویش درویشم ..

در باد می لرزه گهواره مهتاب در بزم خورشیدی این سفره رو در یاب

انگور مهمان کن در بزم نان وعشق هر لحظه با من باش تا امتحان عشق...

عاشقانه

pix2pix.org - عکس عاشقانه - زوج های عاشق (1) 

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
داغ بود .....

وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .
می سوختم .
همه تنم می سوخت .
دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫
میومد و روی پام میشست .
سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
وقتی لخت جلوم وامیستاد ٫ صدای قلبمو می شنیدم .
با شیطنت نگام می کرد .
پستی و بلندی های بدنش بی نظیر بود .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو .
لباش همیشه شیرین بود .
مثل عسل …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم دیوونه ام